انقد الان من حالم خوبه ! انقد من الان خوشحالم ! دیشب که حامد زنگ زد بهم و گفت داره میاد مشهد چون دلش دیگه خیلی تنگ شده ! و نمی تونسته طبق قرار قبلیمون صبر کنه تا بعد ماه رمضون از خوشحالی هی بالا پایین می پریدم و می گفتم جدی میگی؟! واقعا داری میای؟ واقعا دلت تنگ شده ؟!!! در صورتیکه می دونستم جمعه یه مهمونی مهم دارن و قراره خواستگار خواهرشو دعوت کنن و مثه یه بله برون خصوصی هست اون وقت این بچه با اینکه مامان باباش و خواهرش گفت حتما باید باشی پاشده اومده اینجا اینقدر منو ذوق زده کرد که نمی دونین !!!! نه بلیط هواپیما گیرش اومد نه قطار و مثه دفعه قبل با اتوبوس اومد ... چه قدرم من از اتوبوس می ترسم ! کلی واسش دعا کردم که سالم برسه ... تا نصفه های شب اس ام اس کاری و بعدشم دیگه خوابم برد و صبحم ( همون ظهر یعنی !!! ) زنگ زدم دیدم خواااابالو گوشیو برداشت و خونش بود .... دلم واسش یه ذره شده بود با اینکه خیلی وقت نیست که ندیدیمش !!! بیدارش کردم و رفت نهار خورد و دوش گرفت و منم عصری با بیتا جون اینا قرار داشتیم بابچه ها افطار بریم بیرون ... زی زی هم اومد ... چه قدر دلم می خواست حامدم میومد با اینکه بیتا گفته بود اگه کسی هست به من بگو قبلش بیارش ولی بازم بهش اعتماد نکردم و گفتم ریسک نمی کنم و به حامد نگفتم .... بعد افطارم اینا گفتن بریم بستنی بخوریم که من دیگه نمی تونستم نرم ببینمش با زی زی گفتیم ما میریم خونه بستنی نمی خوایم و من رفتم دیدمششششششش .... وااااای انقدر خوشحال بودم که خدا می دونه !!! انقدر باهام حرف زد و نصیحتم کرد تا این روزای بدی که دوباره داشتن پیش میومدن رو فراموش کردم و دوباره حالم خوب شد ... چه قدر داشتن یه دوست خوب نعمتیه ! دوستی که به خاطر تو این همه راه پاشه بیاد هزینه کنه تو مهمونی خواهرش نباشه و فقط و فقط به خاطر تو بیاد ! واقعا اینو همیشه به خودشم میگم خوش به حال زنش ! انقدر این پسر مهربون و با معرفته که کیف می کنی .... واسمم سوغاتی اورده بود که بدجنس نداد بهم و نگفت چیه فقط عسلمو داد یه کم خوردم واسم از اردبیل اورده بود که قبل ماه رمضون رفته بود مسافرت اونجا ....
امروز بچه های گروه بیشترشون بودن و با 3 نفر دیگه هم آشنا شدم ... با اینکه بقیه بچه ها خیلی خوششون نمیومد از اون سه تا که خواهرم بودن با هم ولی من خیلی هم بدم نیومد ... بیتا جونم به زور هی گفت سارا کاتالوگتو نشون بده به اینا من هی گفتم نه ( والا خجالت کشیدم اینقدر اینا به سر و وضعشون رسیده بودن و سانتال مانتال بودن که روم نشد !!!! ) ولی بالاخره همه گفتن بابا نشون بده دیگه ! که دادم دیدن و از چند تا چیزی خوششون اومد حالا تلفنمو گرفتن بهم سفارش بدن .... واسه فردا هم قرار گذاشتیم بریم کافی شاپ بعد افطار با بچه ها و یه روز تو هفته ی بعد هم همه بریم کوهستان پارک .... باید خوش بگذره دسته جمعی ... با همه صمیمی شدم و کلی سر به سر هم میذاریم و شوخی می کنیم ....
پریزن برک خیلی وقته تموم شده .... جای شما خالی من یک گریههههههههه ای کردم آخر فیلم !!!! یعنی تا 2 روز من هی یادم میومد هی اشکام گوله گوله می ریخت پایین !!!! یعنی شده تا حالا من از یه شخصیتی خوشم بیاد تو یه فیلمی و بعد یه بلایی سرش نیاد؟! ... من که یادم نمیاد !!!! یعنی تو هر فیلمی شما بگی من دست رو هر کی گذاشتم آخرش یه اتفاق بد افتاد واسش !!! به اینم میگن شانس آخه ؟!!!! 3 روز که تو غم و غصه ی آخر فیلم بودم و طرف هیچ فیلمی نرفتم !!! ( الهی بمیرم واسش تا سومش صبر کردم دیگه !!!! ) بعد رفتم سراغ 24 .... سیزن 1 رو که قبلا دیده بودم 2 روز شروع کردم ... قبلا خیلی برام جذاب تر بود اما بعد مایکل جونم دیگه هیچ کی جذاب نیست !!! ( چه غلطا !!!! )
انقدر همه دعوام کردن که چرا نمی نویسی گفتم از خجالتتون در بیام دیگه !!! نمی دونم چرا انقدر بی حوصله شدم تو نوشتن .... البته خیلی وقته اینجوری شدم ! .... کلی وقته ننوشتم یادم نمیاد دقیقا چه اتفاقایی افتاده .... هر چی یادم بیاد میگم
این روزا من تمام وقت دارم پریزن بریک نگاه می کنم .... یعنی شبانه روزی ها ! فقط اون یه هفته ای که خونه خالم بودم ندیدم ... یه هفته قبل اون شروع کردم و این هفته هم وقتی بیدارم که دارم اینو می بینم خوابمم تو خواب دارم با مایکل جونم و فرناندو جونم از زندان فرار می کنم !!! منو که معتاد خودش کرده ... الانم اپیزود 13 از سیزن 4 هستم و عمیقا ناراحتم که دارم قسمت های آخرشو می بینم ! .... من معتاد میشم سریال نگاه می کنم ها یعنی ! اولا لاست که بعدش چون یه دی وی دی شو نداشتم بقیه شو هم ندیدیم تا دی وی دی 10 بیشتر ندیدم ... بعد 24 رو دیدم که فقط سیزن 1 رو دیدم الان 2 شم گرفتم بعدٍ پریزن برک نگاه کنم ... اونم قشنگ بود دوستش داشتم ... تا همه اینارو تموم کنم من یا از گردن درد مردم یا چشم درد !!! از پای کامپیوتر پامیشم دنیا رو یه جور دیگه می بینم ! ولی فعلا که درگیر مایکل و فرناندو شدم اساسی ! یعنی این خوابای شبانم منو کشته ها ! هر شبم همین بساطه آخه ! کاش یکی دو شب بود ! هر شب دارم فرار می کنم !!! آدم انقدر بی جنبه !!!! سونیا می گفت مایکل قبل بازیگر شدنش آشغالی بوده !!! الهی بگردمش با اون قیافش آشغالی بوده این بچه ! کاش تا معروف نشده بود من اینو می یافتم دردسرش کمتر بود !!!!!!
کار اوریفلیممو(1) خیلی دوست دارم ... یعنی انقدر ذوق می کنم وقتی کسی ازم خرید می کنه ! ... انقدر ذوق می کنم می شینم با یکی حرف می زنم اونم میگه اِ چه جالبه منم دوست دارم عضو شم ! دیشب دخی عمو کوچیکه زنگ زده میگه من خیلی از کارت خوشم اومده دوست دارم منم بیام عضو شم ! گفتم خب بیا یه کم براش توضیح دادم گفت پس من با کاتولوگه تو اول امتحان می کنم ببینم می تونم مشتری پیدا کنم یا نه اگه تونستم میام عضو میشم نتونستمم جنساتو بده من برات بفروشم بهم درصد بده ! گفتم باشه :D انقذه خوبه کسایی که روزای اول هی می گفتن برو بابا ضرر می کنی بیخیال شو بعد حالا میان اینجوری میگن خوشمون اومده ما هم می خوایم بیایم ! آخه ضرری که نداره من تا الان خودم کلی سود گرفتم ! پول ثبت نامم که در اومده اون هیچی بقیه ش رو هم سود کردم ;)دختر خاله جونمم که عضوش کردم ... دیگه به هر کی می شناختم گفتم یا می تونه عضو شه یا می تونه خرید کنه ازم .... اون روز داییم اومده بود خونمون مامانم نبود ... منم تنها بودم داییم نشست رفتم براش یه شربت اوردم و کاتالوگ !!!! گفتم دایی جون بیا ببین چه محصولات توپی می فروشم ! اون بیچاره هم ورق میزد می گفت اینو بیار واسم ! حدود 250 تومن سفارش گذاشت که دیگه من قلبم از خوشحالی داشت میومد تو دهنم !!! ولی از اونجایی که من هیچ وقت شانس نداشتم زنگ زدم تهران کدا رو خوندم فکر کنید من 50 تا کد داشتم ! بعد می خوندم از بالا به پایین این خانومه هی می گفت ندارم ندارم ندارم ! :| ای زهر مار خب ! از اون 250 تومن سفارش داییم فقط 50 تومنش موند ! انقدر خورد تو ذوقم ! حالا کاتالوگ جدید اومده دیگه انبار هی نمیگه ندارم ! کلی سفارش می گیرم حالشو می برم ! بیتا جونم (2) کلی سفارش گذاشته بود که مال اونو همشو داشت خوشبختانه ... هنوز به دستم نرسیده جنسا .... خلاصه که بشتابید بشتابید یا خرید کنید یا عضو شید ( چه قدرررررر تبلیغ کردم و نوشابه باز کردم برا خودم ;) )
دیشب بعد سال ها با الستومریای سابق ! کلی حرف زدیم ... انقدر خوب بود ... چند ساعت حرف می زدیم ... یاد اون روزای اول افتادم ... روزای اول وبلاگ نویسی ... چه قدر خوب بود ! هممون تو رویاهای خودمون بودیم ! و خیلی جالب اینکه هیچ کدوممون فکر نمی کردیم آیندمون اینجوری میشه ! خیلی حس خوبیه دوستای قدیمیتو ببینی و باهاشون حرف بزنی ... خیلی دوست دارم بعضی ها رو از نزدیک ببینم ... خودشون می دونن کیارو میگم دیگه اسم نمیارم ;) .... دوستای قدیمی خودم خیلی خیلی دوستون دارم و دوست دارم یه روز از نزدیک ببینمتون :*
اون یه هفته ای که خونه خالم بودم خیلی خوش گذشت ... کلی با زی زی چرت و پرت می گفتیم .... درسته حالم خوب نبود ولی آدم پیش یکی باشه کمتر فکر می کنه .... سر خودمونو گرم می کردیم .... یه روز رفتیم پارک که به مردم کاتالوگ نشون بدیم شما بگو ما به یه نفر نشون دادیم ندادیم !!! انقدر من خجالت می کشم از این کارا بکنم ! کسی رو که نمی شناسم برم بگم بیاین اینو نگاه کنین ! نمی دونم چرا ! یه روزم کیک پختم واسشون انقده خوشمزه شده بود که کیک به اون گندگی یه شبه تموم شد ! یه شبه که چه عرض کنم چند ساعته !!! .... یه شب خونه عمه زی زی دعوت بودیم شام که خیلی خوشمزه بود .... من خونه خاله که میرم زی زی تختو میده به من خودش رو زمین می خوابه ... بعد اون یه هفته که اومدم خونه اصلا عادت نداشتم به تختم !!!! زی زی می گفت من عادت کردم به زمین ! خلاصه که قراره جمع کنم بساطمو برم اونجا اتاق بزنم ! شبا هم تا صبح بیدار بودیم حرف می زدیم حالا یا با موبایل یا خودمون ! شبی هم نبود که من گننننند نزنمیه شب که دستم اشتباهی خورد به دکمه و شماره حامدو گرفتمو همین جوری پولام رفت رفت اون نامردم واستاد حرفای مارو گوش کردن ! بعد یه مدت تازه فهمیدم ا ! من زنگ زدم جایی !!! حالا دقیقا هم داشتیم پشت سر حامد حرف می زدیم !!!! ... یه شبم که خاک بر سرم یه اس ام اس اشتباهی دادم به اسمشو نبر خدا بیامرز !!! کلی حالم گرفته شد ! البته هیچ خبری نشد فکر کنم بهش نرسیده ! کلا هم که چون ای دی اس ال دارم خودم عادت به دایل آپ ندارم دیگه یادم می رفت اونجا دی سی کنممیدیدی این بدبخت از کی کانکت بوده من قطع نکرده بودم ! بله من هنرهای زیادی دارم خودم می دونم ! :-" تازه یه روزم نهار با من بود ماکارونی درست کردم خالم گفت اینا خیلی کم می خورن کم درست کن من هی گفتم ماکارونی های من خیلی خوشمزس ها بیشتر درس کنم گفت نه زیاد میاد میریزیم دور ! منم مثلا کم درست کردم ولی یه بسته بود ! خالم گفت نمی خورن ! آقا باورتون نمیشه تا تهش رو لیسیدن اینا :o خالم کف کرده بود ! می گفت بابا چی کار کردی حتی یه رشتشم نمونده ! دیگه چی کار کنیم از هر انگشتمون هنریه که چکه می کنه ! :">
بیتا جون یه گروه داره دختر و پسر نوجوون و جوون .... اونایی که به تیپ هم می خورن رو جمع کرده و با اینا برنامه میذاره ... شام بیرون شهر سینما و .... سه شنبه هفته پیش منم عضو گروهشون شدم و با زی زی رفتیم .... شام .... خوب بود خوش گذشت , منتظر برنامه های بعدیشون هستم به شدت ! ... نیلو -دختر بیتا- هم کلی از تو کاتولوگ جنس انتخاب کرد و سفارش داد حالا دفعه بعد ببینمشون بهشون میدم .... تو گروهشون من از همه سنم بیشتر بود ... همه نتونسته بودن بیان یعنی اونا که همسن منن ... بیشتر به زی زی می خوردن ولی من نه که خیلی روابط عمومیم بالاس ! با همشون تو سه سوت صمیمی شدم ! نیلو اومده بغلم کرده میگه واااای سارا جون مامان می گفت خیلی نازی باورم نمیشد ! تو خیلی ناااازی :"> ای بابا مردمم چه قدر اعتماد به نفس کاذب مبدن به آدم , ها !
امروز افطار خونه عمو اینا دعوت شدیم ... می خواستم برم خونه خاله بعد دیدم هنوز جنسام نرسیده به زی زی نشونشون بدم گفتم هر وقت رسید میام ... نماز روزه هاتون قبول کسایی که روزه می گیرین ....
-------------------
(1)اوریفلیم : یک شرکت سوئدی تولید کننده لوازم آرایشی بهداشتی که محصولاتش همه طبیعی و گیاهی هستن ... فروشش فقط به صورت فروش مستقیمه ... تو مغازه ها پیدا نمی کنید این مارکو .... از شرکت تولید کننده میره تو انبارهای فروش , از انبار مایی که مشاور فروشیم تحویل می گیریم و میدیم دست مشتری , دیگه این وسط دست عمده فروش و مغازه دار نمیرسه واسه همین سودش زیاده ....
(2)بیتا جون : مشاورمه , یه خانوم مهربون و گل که خیلی دوسش دارم
p.s : خیلی ها میگن نمی تونن کامنت بذارن تو وبلاگ ... کاش بهم می گفتیم دقیقا مشکلتون چیه؟ یعنی ثبت نمی کنه و ارور میده یا نمی دونید باید چی کار کنید؟ ... سیستم بلاگر اینجوریه که شما می تونین چند تا گزینه برای اسمتون انتخاب کنید .... یا ناشناس نظر بدین که هیچ اسم و آدرسی نمی خواد ... یا نام و آدرس اینترنتی رو انتخاب می کنید و اسم و آدرس وارد می کنید .... یا حساب گوگل و ایمیلتون رو میدین و یا حسابای مختلفی که جاهای مختلفی مثل وردپرس دارین .... وقتی هویتتونو انتخاب کردین اون وقت می تونین قسمت نظر کامنت بذارین بعد هم دکمه انتشار رو بزنید .... اگه مشکتون غیر از ایناس یه جوری به من خبر بدین تا درستش کنم ... ایمیل من تو قسمت مشاهده نمایه من هست اگه خواستین ایمیل کنید
حوصلم سر رفته بود گفتم از فرصت استفاده كنم بيام قسمت سومو بنويسم از شرش راحت شم ديگه ! هر چي هم ميخوام بي خيالش شم نميشه چون واسه خودم خيلي روز جالبي بود ....
تاريخ دقيقش يادم نيست ( همون آلزايمر و اينا ! ) .... اون روزايي كه شركت مي رفتم يه روز صبح مامانم زنگ زد بهم و گفت برات يه خواب بد ديدم صدقه بده و مواظب خودت باش .... بدجوري رفتم تو فكر با اين خواب و گشتم تو نت دنبال تعبيرش كه تعبيرشم خيلي بد بود ... من به اين چيزا اعتقاد دارم واسه همين بدجوري حالم گرفته شد .... يعني هر چي انرژي داشتم به كل از بين رفت و رفتم تو خودم .... خيلي هم دلم گرفته بود ... واسه منا و مهي تعريف كردم كه گفتن نه بابا مگه تعبير خواب الكيه و اين حرفا و گفتن نه نترس صدقه بده ايشالا خواب مامانت خير باشه ! رفتم صدقه انداختم .... حامد اينجا بود اون روزا ... بهش زنگ زدم و گفتم حالم خيلي گرفته است .... اعصابم خورده ، هم سر اون خواب هم سر يه جريانات ديگه كه اونم كلي دلداريم داد و گفت ميام دنبالت بعد شركت بريم حرم ... اون روزا ماشينشم اينجا بود و هنوز نفرستاده بود شهر خودشون .... به مامان گفتم با دوستم ميرم حرم و دير ميام .... بعد از شركت اومد دنبالم كه بريم حرم و اون انگشتري هم كه دفعه قبل واسم گرفته بود و بزرگ بود واسمو عوضش كنيم .... منم اون روزا پري خانم مهمونم بود و مي دونستم كه نمي تونم برم تو خود حرم .... حالا رومم نميشد به حامد بگم بدبختي !!!! ... دلمم نمي خواست برم فقط تو صحن حرم بشينم و نتونم حتي يه ركعت نماز بخونم ! .... ديگه با زبون بي زبوني به حامد فهموندم كه نميشه بريم حرم ! اونم كه صاف و ساده خيلي ريلكس برگشت گفت آها فهميدم پر...يو...دي !!!!! :-" ديگه حرم نرفتيم و با ماشين فقط دور حرمو زديم و منم هر چي مي خواستم به امام رضا گفتم و رفتيم انگشترو عوض كنيم .... رسيديم اونجا بسته بود مغازه و رفتيم آبميوه خورديم و منتظر شديم تا بياد .... رو بيلبورد مغازش شماره موبايل آقاهه بود كه حامد زنگ زد زودتر بياد ما كار داريم .... وقتي اومد از تو همه مدلاي انگشترش من از همون 2 تا خوشم اومد كه عكسشم قبلا گذاشتم ( تو وبلاگ قبلي ) .... حامدم گفت جفتشو بردار به زووور و من صاحب 2 تا انگشتر شدم ! ..... بعد از اونجا من گفتم نريم خونه بريم يه كم بگرديم حوصلم سر رفته حالمم خيلي گرفته است ( تمام اين مدت من اخمام تو هم بود و تو خودم بودم ! ) ... كه خودمم پيشنهاد دادم بريم ريس ! .... كه خيلي هم استقبال شد !!!! و گفت آخه كيو ديدي كه 2 نفري برن ريس بچرخن !!! يه دختر و پسر ! :)) .... يه كم چرخيديم ( كلا دوست دارم ريسو با اينكه شايد خيلي ها بگن سوسول بازي و محيط بدي داره ! ولي من خيلي دوست دارم اين فشن ماشينارو ! ) و بعدم زديم كنار يه كم حرف بزنيم .... 5 دقيقه نگذشته بود و منم آهنگ مورد علاقه خودمو بلند كرده بودم كه ديديم يه موتور پليس از كنارمون رد شد و اصلا هم به ما نگاه نكرد ... اون روزا هم اوج روزاي اعتراض و شلوغي بود به ان..تخا..بات .... ما هم كه يه جاي شلوغ شهر بوديم ... گفتيم به ما كار ندارن فعلا سرشون جاي ديگه گرمه ولي با اين حال چون من خيلي مي ترسيدم كه اتفاقي بيفته به حامد گفتم برو .... حركت كرديم و رفتيم پشت چراغ قرمز همون جا واستاديم ... منم صندليمو خوابونده بودم و تقريبا دراز كشيده بودم ... حالمم بد بود اعصابمم خيلي آروم نبود سرمم به شدت درد مي كرد نهارم هنوز نخورده بودم .... هنوز پشت چراغ بوديم كه ديدم همون پليسا اومدن كنار شيشه من و با اون باتومشون زدن به بازوم آروم و گفتن فكر نكنيد نمي تونستيم بگيريمتون ! اين دفعه رو لطف كرديم والا همين جا سوار اون ماشين مي كرديمتون مي برديمتون يه جايي كه نفهميد كجاس !!!! .... با اون همه فشار عصبي كه روم بود اون لحظه با زدن اون حرف فقط دهنم خشك شد و مات و مبهوت بهشون نگاه كردم ! حامدم خيلي خونسرد گفت ما كه كاري نمي كرديم بخواين مارو بگيرين ! اونم گفت حالا از دست ما فرار مي كنين !!! حامدم گفت آخه عزيزم بخوام فرار كنم كه نميام پشت چراغ واستم ! مي نداختم از تو كوچه ها مي رفتم كه دستتم بهم نرسه ! .... اونم گفت فقط گفتم حواستو جمع كني و يه نگاهي كرد و رفت ! فقط مي تونم بگم من غش كردم .... فشارم به شدت افتاده بود ... لبام سفيد سفيد شده بود دستامم يخ كرده بود ... حامد ترسيد و زود ماشينو پارك كرد و رفت آبميوه گرفت واسم ( آب هويج ) و كلي حرف زد تا آرومم كنه ! نمي دونم چرا اينقدر حالم بد شده بود ... شايد اگه يه روز عادي مي بود انقدر بهم فشار نمي اورد ولي اون روز ذهن من بدجوري خسته و درگير بود .... بعد از اونجا من گفتم فقط بريم يه جايي كه با سرعت زياد رانندگي كني منم سرمو از شيشه ببرم بيرون ! .... رفتيم وكيل آباد و هي لاي ماشينا ويراژ داديم و منم چشمامو بسته بودم و باد محكم مي خورد به صورتم ... حامد پيشنهاد داد بريم باغ وحش ... من تا حالا نرفته بودم ... يعني وقتي 4 - 5 ساله بودم رفته بودم و ديگه نرفته بودم ... هنوز همون تصور بچگي رو داشتم ازش كه يه محيط كثيف و بدبو يي داره ... واسه همين گفتم نه نميام اونجا ... حامدم گفت بيا بريم من رفتم آروم ميشي حيوونا رو ببيني .... قبول كردم و رفتيم باغ وحش ... به هر قفسي كه مي رسيديم حامد كلي واسم تشريحش مي كرد كه اين چيه و از كجا اومده و چي مي خوره و يه جوريم صداي حيوون بدبختو در ميورد :)) .... يه ساعت اونجا چرخيديم كه واااااااااااقعا به آرامش رسيدم و كلي از حامد تشكر كردم كه منو اوورد اينجا ... فكرشم نمي كردم دنياي آروم حيووناي تو قفس بتونه انقدر اورمم كنه ! ... هنوز تو باغ وحش بوديم كه دختر عموم زنگ زد و گفت بريم بيرون حوصلمون سر رفته ؟ گفتم ما بيرونيم ولي ميايم بريم بيرون .... باهاشون قرار گذاشتيم و رفتيم سمت اونجايي كه قرار داشتيم .... حالا من با تيپ شركت رفته بودم مانتو ومقنعه ! اونا كلي سانتال مانتال :)) .... از در باغ وحش كه داشتيم ميومديم بيرون به حامد گفتم من دارم بالا ميارم ديگه ! گفت چراااااااااا ؟! گفتم احساس ضعف مي كنم كه الان غش كنم از گشنگي ! از ديشب هيچي نخورده بودم جز تو شركت كه چايي خورده بودم ! بچه كلي ناراحت شد كه يادش رفته من نهار نخوردم و واسم ساندويچ و ايستك خريد تو ماشين خوردم .... بعدم كه رفتيم سر قرار و دخي عموهارو سوار كرديم و رفتيم طرقبه .... يه جايي پيدا كرده بوديم خيلي جاي دنجي بود ... واسه چايي قليون مي رفتيم اونجا .... اين دفعه هم رفتيم همون جا و چايي و قليون سفارش داديم و نشستيم كشيدن ! با طعم طالبي ! كه واسه من خيلي سنگين بود .... من آدميم كه وقتي عصبي باشم كشيدن يا خوردن خيلي آرومم مي كنه ! و خدا بهم رحم كرده كه سيگاري نيستم ! وگرنه يه معتاد حرفه اي مي شدم ! ... اون روزم چون خيلي روز گندي رو گذرونده بودم خيلي بدنم دود طلب مي كرد ! هر چيم حامد گفت تو زياد نكش حالت بد ميشه گفتم نمي تونم بدنم نياز داره ! و با تمام وجودم دود رو مي بلعيدم !!!! ... مامانم زنگ زد گفت كجايي گفتم اومديم بيرون با بچه ها دير وقت ميام خونه شامم ميريم بيرون گفت حالا همين امشب كه من برات خواب بد ديدم رفتي بيرون؟ گفتم نه مامان جان مواظبم نگران نباش اتفاقي نمي افته صدقه دادم !!!! .... كم كم با هر پكي كه مي زدم احساس مي كردم سرم سنگين و سنگين تر ميشه ! حامد از حالت چشمام فهميد و ازم گرفت و گفت نكش ديگه ... سرم درد مي كرد و احساس مي كردم فشارم داره مي افته ... دراز كشيدم پاهامم گذاشتم بالاي تخت و يه قندم گذاشتم تو دهنم .... چشامم بستم تا حالم بهتر شه .... كم كم بهتر شدم ... بچه ها داشتن با دود چيزي درست مي كردن با دهنشون ... منم كه تازه حلقه درست كردنو از حامد ياد گرفته بودم اومدم هنر نمايي كردم و حلقه هامو نشون دادم ! .... ديدم داره حالم بد ميشه ولي توجهي نكردم ! گفتم براتون اژدها درست مي كنم كيف كنين !!!! 2 تا اژدها رفتم و همون جا احساس چرخيدن كردم ! سرم وحشتناك دور خودش مي چرخيد و چشامم همه چي رو در حال چرخيدن ميديد ! .... فقط ني قليون رو تونستم ول كنم و دستامو بگيرم جلو صورتم و بگم بچه ها......! بعدم تلپ افتادم رو زمين ! .... همشون ترسيدن ... حامد سريع منو خوابوند و پاهامو داد بالا و زير زبونم تخمه شور گذاشت و رفت نمك گرفت و تو دهنم نمك ريخت ... دختر عموهامم مانتو و مقنعه مو در اوردن و بادم مي زدن .... يه سرگيجه خيلي خيلي بد داشتم با حالت تهوع ... گر گرفته بودم و نفسمم به زور ميومد خيس عرق شده بودم .... روشي ( دختر عموم ) هي آرومم مي كرد و شونه ها مو ماساژ مي داد و مي گفت چيزي نيست الان خوب ميشي ..... ترسيده بودم چون تا حالا اينجوري نشده بودم حتي وقتايي كه خيلي زياده روي مي كردم ! .... بعد چند دقيقه گر گرفتيم تموم شد و يخ كردم ... يعني انگشتام بنفش شده بود از شدت يخ زدگي !!! كلي آب قند و نمك ريختن تو دهنم كه فشارمو بيارن بالا .... پنج دقيقه گذشت و من هنوز حالم بد بود و بهتر كه نميشدم هيچي بدترم مي شدم ! .... همشون ترسيده بودن همه كارگرا و مسئولاي اونجام جمع شده بودن مي گفتن زنگ مي زنيم اورژانس .... بعد 10 دقيقه به اوج بدي رسيدم و شروع كردم لرزيدن ... اولش خوب بود آروم بود فقط دستام مي لرزيد بعد پاهامم شروع شد و كم كم همه بدنم مي لرزيد اونم خيلي شديد !!!! .... فك و دندونام محكم مي خورد به هم و هيچ كنترلي رو نلرزيدنم نداشتم ! وحشتناك ترسيده بودم و يهو زدم زير گريه .... تنها تصويري كه اون لحظه تو ذهنم بود لحظه مرگ ندا بود !!!!! نميدونم چرا ! ولي تمام اون مدت لرزيدن چشماي ندا جلو چشمم بود ... از ترس شايد مرگ ! بود كه اونجوري زدم زير گريه وسط لرزيدن و به زور تونستم بگم نمي خوام بميرم .... همشون بغض كرده بودن و با بعض گفتن اين چه حرفيه الان خوب ميشي طبيعيه ! .... ولي من خوب كه نميشدم بدترم ميشدم تازه با اون همه نمك و قندي كه خوردم ! نيم ساعت طول كشيد و اورژانسي نرسيد ! من هنوز مي لرزيدم .... حامد رفت ماشينو اورد جلوي در و سه تايي منو به زور بلند كردن وزير بغلمو گرفتن و تا ماشين بردن .... هر يه قدم سرم پرت ميشد جلو مي خواستم بالا بيارم !!!! ( ببخشيد ) صندلي رو خوابوندن و منم دراز كشيدم .... شيشه ها پايين و رفتيم سمت بيمارستان .... تو ماشين اون هواي تازه كه مي خورد به صورتم حالمو بهتر كرده بود ... ولي رنگ صورتم گچ ديوار .... لبامم گچ !!! دستامم يخ !!! هيچ حسي هم نداشتم كه دستمو تكون بدم ... هنوز دست و پام مي لرزيد تا رسيديم بيمارستان و برگه اورژانس گرفتيم .... نشستيم تو سالن منتظر دكتر .... چهل و پنج دقيقه !!!!! ما 45 دقيقه منتظر پزشك اورژانس بوديم چون رفته بود شام بخوره و فوتبال ببينه !!!!!!!!!!!! سالن اورژانس پر بود از مريض و اكثرشونم جوونايي بودن كه كتك خورده بودن از ضد ... شو.رشا ! اون 45 دقيقه من انقدر مريض بد حال ديدم كه خودمو يادم رفت و كم كم داشتم بهتر مي شدم .... اونجام كلي راني برام خريدن و دادن خوردم و ماساژم دادن كه احساس كردم بهتر شدم .... هنوز دكتر نيومده بود ... ساعت 12:30 بود و خيلي دير شده بود .... منم نمي خواستم مامان بفهمه رفتيم بيمارستان ... واسه همين گفتم بريم خونه من حالم بهتر شده .... ولي دختر عموهام نذاشتن برم خونه چون حالت چشمام و رنگ صورتم تابلو بود چه قدر حالم بده .... رفتم خونه عمو اينا و بازم بهم چيزاي شور و شيرين دادن و يه كم پاستا و يه قرص يه كمم دراز كشيدم و رفتم خونمون .... خوابيدم .... صبح از شدت تهوع از خواب بيدار شدم ! هنوز اثراتش بود ! .... هنوز سرگيجه و حالت تهوع داشتم ... 2 تا قرص ديگه خوردم و خوابيدم ..... روز پر خاطره اي بود ! هيچ وقت يادم نميره ... اگه انقدر با جزئيات نوشتم چون ميخوام همه چيزش يادم بمونه ... گرچه ثانيه ثانيه اون روز تو ذهنمه و كلي ازش كم كردم نوشتم ! ولي عجب روزي بود !!!! هيچ وقت انقدر فشار روم نبوده كه به همچين حالتي برسم ... اون لرزيدناي وحشتناكي كه همه وجودمو مي لرزوند منو تا حد مرگ ترسوندن ! .... قليون كشيدن اين عواقبم داره ... منم تا حالا سردرد تهوع سرگيجه رو تجربه كرده بودم باهاش ولي به اين حال و روز افتادن و بيمارستان و اينا نه .... هنوزم به اين فكر مي كنم كه من اگه اون روز صدقه نمي دادم ممكن بود چه اتفاقي بيفته؟!
من هر چی هم بخوام تند تند بیام بنویسم نمیشه نمی دونم چرا ؟!
خونه خالمم .... امروز اومدم اینجا تا چند روز بمونم بلکه یه کم اعصابم آروم شه ... اتفاقای زیادی این روزا افتاده که نمی تونم همشو بگم .... ولی واقعا اعصابم به هم ریخته بود ... جوری که یه شب به مرز دیوانگی کامل رسیدم و خواستم یه کارایی بکنم که بعدش واقعا پشیمون شدم و کلی گریه کردم ! اون شب هم حامدو هم سونیارو خیلی نگران کردم ... از جفتشونم بی نهایت ممونم که اونقدر منو آروم کردن ... مرسی سونیای مهربونم که اون روز تا دیدی میگم حالم خوب نیست سریع بهم زنگ زدی و با حرفات آرومم کردی .... مرسی حامدی که می دونم اینجارو نمی خونی و این مدت همه جوره کنارم بودی و آرومم کردی .... مرسی زی زی گلم که این مدت این همه زحمت کشیدی و به خاطر من چه چیزایی که نشنیدی ! .... روزای خیلی بدی بودن و هستن ! .... تمام این روزا سرمو به فیلم دیدن گذروندم .... یعنی اینجوری بگم که سه روز کامل بی وقفه فقط فیلم دیدم .... پریزن بریک .... 2 سیزنشو کامل دیدم ! دیگه تمام زندگیم شده فیلم ... بدجوری معتادش شدم ... واقعا قشنگه .... بازم خدا خیر بده حامدو که این فیلمو واسم اورد تا سرمو گرم کنم و به اون چرت و پرت ها فکر نکنم .... احساس می کنم توانم داره کم میشه دیگه ! خسته شدم واقعا دیگه .... ولی به مرز دیوانگی رسیدن واقعا خطرناکه ! ....
حامد قرار بود امروز برگرده ... چون می خواستم چند روز بیام خونه خالم بمونم سر راه رفتم حامدو دیدم و باهاش خداحافظی کردم و اومدم اینجا ... ولی نشد امروز بره و فردا میره .... ناراحتم .....
امشب با زی زی اینا رفتیم آل تون .... خوشم اومد ازش .... کلی برندهای مورد علاقه من اونجا بود ! حال کردم فقط حیف مانی لا موجود !!!!!
چند روز پیش طنین بهم پیشنهاد یه کاری رو داد .... با اینکه می دونم تو این کارا هیچ تجربه ای ندارم و ممکنه نتونم از پسش بر بیام ولی قبول کردم که کار کنم .... قراره محصولات آرایشی بفروشم .... اونم به مردم ! .... اولش به نظرم آسون میومد ولی حالا که میخوام شروع کنم به نظرم خیلی سخت اومده ! ... از فردا میخوام شروع به کار کنم .... بسته پستیم رسیده و رفته اداره پست نمیدونم چرا ! فردا باید برم بگیرمش و شروع کنم به تبلیغات تا مشتری جمع کنم ! دوستان عزیز هر کی به لوازم آرایشی نیاز داشت یه ندا بده خودم می فرستم در خونش ! :)) .... اونجوری که من میدونم محصولاتش گیاهیه و سوئدی هم هست .... اسمشم اوریفلیم هست .... من تا حالا مصرف نکردم ولی از خیلی ها تعریف محصولاتشو شنیدم ..... حالا خودمم چند تا چیز واسه خودم می خرم استفاده می کنم ببینم واقعا خوبه یا نه .... هر کسی هم بخواد می تونه عضو بشه و بفروشه .... هر کی خواست شروع کنه بگه کامل براش توضیح بدم .... فکر کنم زود بشه ازش سود گرفت داوطلباش دستاشون بالا ..... هر کی هم کاتالوگ خواست بگه براش ایمیل کنم ....
فردا صبح باید برم پست .... باید بخوابم صبح خواب نمونم .... من هنوزم می خوام اون پست شماره سه رو بنویسم هنوز نشده ! قسمت نیست مثل اینکه :))
p.s : هی تو ! دختر ... هیچ دلم نمی خواد یه روزی بشی من ! .... مواظب خودت باش :*
هنوز آدرسمو به دوستام ندادم .... دیشب فقط به سونیا دادم .... خیلی احساس خوبی دارم که خواننده هام محدود شدن و از شر اون آشنای لعنتی راحت شدم ! کسایی که میان اینجا تا حدودی با زندگی من آشنان از طریق وبلاگ قبلیم .... از این به بعد هم اگه خواستم چیزی تعریف کنم یه کم دربارش می نویسم که اگه کسی جدید اومده بود بفهمه چی به چیه .... آرشیومو نمی خوام منتقل کنم اینجا ... اون وبلاگ 3 ساله رو همون جوری نگهش می دارم سر جای خودش باشه اینجوری کسی شک نمی کنه که بخواد دنبالم بگرده ببینه کجا رفتم ..... حامد(1) 4 شنبه اومد مشهد ... مامان باباش رفتن آلمان اینم سریع پاشد اومد ... دلمون واسه هم تنگ شده بود .... ظهر شرکت بودم که بهم زنگ زد و گفت برم خونه یا خوابگاه؟! باورم نشد اومده ! هی گفتم دروغ نگو واقعا اینجایی ! گفت آره بابا دیشب با اتوبوس اومدم ... بلیط قطار گیرش نیومده بود هواپیما هم خودم بهش گفته بودم سوار نشه با این وضع افتضاح خطوط هوایی .... بعد شرکت رفتم خونه خاله اینا و با زی زی کلی ذوق کردیم که اومده .... نهارو خوردیمو نقشه کشیدیم که چه جوری بریم ببینیمش ... گفتیم میریم خیابون و بعدشم شام و از اونجا رفتیم حامدو دیدیم .... واااااااای باورم نمیشد فقط 2 هفته ندیدمش اینقدر دلم واسش تنگ بشه ! اونم کسی که فقط یه دوست معمولیه واسم ! کلی حرف زدیم و ساعت 7 اومدیم بریم بیرون که بعدش بریم شام .... تو تاکسی بودیم که مامانم زنگ زد کجایین ... گفتیم فلان جا ... گفت وایستین دارم میام اونجا !!! ای بابا حالا چه وقت کارگاه بازی بود آخه ! .... با حامد خداحافظی کردیم چون دیگه نمیشد بریم شام ... مامان که اومد یه کم حرف زدیم و بعدش یه چیزایی گفت که دود از کله من و زی زی در اومد ! ... زورو (2) رفته بوده به مامان بزرگم که مریض هم هست گفته سارا و زی زی و بچه های شرکت یه روز با کلی پسر با ماشین شخصی !!! رفتن بیرون شهر !!! و بعدم کلی حرف پشت سر من و زی زی و بچه های دیگه ! مامانم هی می گفت رفته قسم داده که به کسی نگه مادر جونت و اونم به من گفته شماها بهش نگین ... ما هم عصبانی که اون غلط کرده تو زندگی ما دخالت می کنه مسائل بیرون شرکت هیچ ربطی به اون نداره ! .... زنگ زدم به زورو و گفتم باهاتون یه کار مهم دارم کجایین گفت شرکتم گفتم میایم اونجا کار دارم باهاتون گفت با کی هستی گفتم من و مامانم و زی زی ! گفت من باید بدونم کارت چیه من واسه همه مسائل وقت ندارم !!!! اینقدر عصبانی شدم گفتم کارم خیلی مهمه تشریف بیارین لطفا اونم گفت ده دقیقه دیگه فلان جام و نیم ساعت مارو علاف کرد تا اومد ! .... بعدشم شروع کرد به انکار همه حرفاش و هی می گفت هر کی گفته غلط کرده ! که وقتی گفتم کی گفته دهنش بسته شد و گفت شیلا (3) رفته گفته من نگفتم ! یعنی یه بچه 4 ساله رفته مامان بزرگ منو ریخته به هم اونم اینجوری ما هم که گوشامون دراااااااااازه !!! بعدشم گفت که رئیس میخواسته شما و منا رو اخراج کنه من نذاشتم !!! منم گفتم واسه من هیچ مسئله ای نداره من دیگه نمیام سر کار ... اعصابمو از سر راه نیوردم که بعد یه ماه و خورده ای که گذشته از این جریانی که هیچ ربطی هم به شما نداره هنوز دارین کشش میدین و تموم نشده ! اونم با وقاحت برگشت گفت نیا سر کار مهم نیست ! همه چیز کارمندای ما بهمون مربوطه چه خارج چه داخل و ما دوست نداریم اینجوری رفتار کنین ! منم دیگه هیچی نگفتم و از ماشین پیاده شدم و با زی زی رفتیم با عصبانیت تو خیابون راه رفتن .... مامانمم نشست تو ماشین هنوز داشت حرف میزد از دست اونم عصبانی بودم که اصلا طرفداری نکرد فقط یه بار گفت شما باید به خودم می گفتین نه به مامان مریضم و اینکه بیرون شرکت به خانواده ها مربوطه نه رئیس شرکت !!! اون شب انقدر عصبانی بود که زنگ زدم به حامدو با بغض بهش گفتم اه دیگه حالم داره از این زندگی به هم می خوره اون بیچاره هم ترسید و زود پاشد اومد اونجایی که ما بودیم و یه 10 دقیقه ای راه رفتیم و من خودمو خوووووب خالی کردم و بعدش خداحافظی کردیم و ما رفتیم خونه خالم اونم رفت خونش ..... تا نصفه شب هم هی اس ام اس میداد یا زنگ میزد که منو آروم کنه .... واقعا خداروشکر که تو این روزای سخت این آدم کنارمه .... اینم از سرکار رفتن من .... دیگه نمیرم و دارم دنبال یه کار دیگه می گردم ... به احتمال خیلی زیاد هم میرم سراغ کار دولتی و به احتمال زیادتر میرم شهر.داری .... حالا تا کارام درست شه فعلا همون بیکاریم که قبلا بودم ... هنوز خیلی عادت نکردم به این اوضاع .... یه جوریم صبا که تو خونه ام .... هم خوش می گذره هم خوب نیست بیکار و علاف بودن ....
من هنوز قسمت "سه" از اون اتفاقایی که باید تعریف میکردمو ننوشتم .... احتمالا فردا یا پس فردا اونم می نویسم ....
-------------------
(1)حامد : یه دوست معمولی که تو ستاد کرو.بی با هم آشنا شدیم و الان 2 تا دوست خیلی خیلی خوبیم واسه هم ... نه قصد ازدواج داریم نه هیچی ! 2 تا دوست با همون تعاریف دوست بودن
(2)زورو : زن فضول و چاق و بی خاصیت رئیس شرکتی که توش کار می کردم
(3)شیلا : دختر خبرچین و 4 ساله ی رئیس که شدیدا تحت آموزش مامانشه ! هم خبر میاره هم میبره در حد همون شیلای سندباد !
9 مرداد ... کوچ از بلاگفا به بلاگر .... با اسم و مشخصاتی متفاوت ولی واقعی ! نمی دونم چرا دیگه نمی ترسم از اینکه خودم هستم ! خود واقعیم ! اینجا هم روزانه می نویسم دلم نمی خواد هیچ وقت اون مزاحمای همیشگیم و اون آشناهای اعصاب خرد کن اینجا رو پیدا کنن آدرس اینجا رو فقط به کسایی میدم که بهشون اعتماد دارم ... کار با بلاگر یه کم سخت بود تا بهش عادت کنم یه کم طول میکشه ولی از امکاناتش خیلی راضی ام ... بلاگفا در مقابل اینجا مثه پشه می مونه !!!!